{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه³⁴


ادامه ویو رایا:
توی همین افکارم غرق بودم...
و اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم...
چند ساعتی از رفتن کوک میگذشت و اون هنوز برنگشته بود..
با فکر کردن به اون بوسه صورتم گُر میگرفت و عین لبو سرخ میشدم
و اما...
مثل همیشه صدای شکمم بلند شد
زیر لب گفتم:
-چرا من همیشه گشنمههههههه
همین الان عین گراز پنکیک خوردمممم


سریع رفتم توی گوشیم تا یه غذاخوری خوب پیدا کنم
نمیدونم جدیدا فست فود میخوردم حالت تهوع میگرفتم پس یه استیک سفارش دادم
همینجور منتظر بودم که زنگ در خورد
-عههه
پیک اومد(ذوقق)

سریع درو باز کردم..
و دیدم که کوکه
-ک...کوک تویی؟
+پس میخوای کی باشه؟
-نه هیچی بیا


یه جوری رفتار میکردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و این خیلی خوب بود
ولی یه جورایی هم سرد برخورد میکرد
رو اعصابم میرفت
ولی بهتر از این بود که به زور ببوستم
تا اینکه دوباره زنگ در به صدا در اومد...
-این دیگه پیک هستتتت

رفتم و درو باز کردم
*شما استیک سفارش داده بودین؟
-عا بله

کارتو بهش دادم و غذا رو حساب کرد..
سریع غذا رو گرفتم و نگاهم افتاد به کوک
-هی
+هوم
-ناهار خوردی؟
+مثلا از غذات بهم میدی؟
-به همین خیال باش

سریع غذا رو باز کردم و مثل گشنه ها خوردم
اونم با تعجب نگام میکرد
چند بار انگار خواست یه چیزی بگه اما حرفشو میخورد
که بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش چیزی گفت:
+میگم...
چیزه..
در مورد اون بوسه...

تا اسم بوسه اومد غذا پرید تو گلوم
و عین لبو سرخ شدم
+چت شد خوبی؟

همینجور سرفه میکردم وقتی یکم بهتر شدم..
بی توجه به اینکه هنوز غذامو کامل نخوردم
و اون میخواست یه چیزی بگه...
اما بی توجه بهش سریع گوشیمو برداشتم و سمت اتاق پا تند کردم...




#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۵)

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط